این هم عکسی که به شبکه 3 فرستادیم بابت مسابقه من عاشق محمدم
با هم رفتیم شعر حضرت محمد خوندی کنار خونمون
وقتی این کلاه رو میزاشتی بابا بهت میگفت مختار و تو عصبانی می شدی از این اسم
برنامه امتحانی پیش پیش آمادگی زمانی که 4/5 بودی
هر صبح داشتی می رفتی مهد میگفتی ازم عکس بگیراین هم یه عکس از تو و باباجون
خاطرات سال 93 اسراء جون
اسرا نیایش دختر عمه شو خیلی دوست داره دیوونمون کرد دیگه بس که میگه نیایش بخریم. برا همه گریه میکنه گاهی وقتها واسه رقیه گریه میکنه میگه چرا خونمون نمیاد. اسماعیل که شب یه جا باشه از گریه خودشو میکشه حلیمه شون هم جایی برن شب باشن اون خیلی گریه میکنه. یادمه پارسال شلوار مهدی رو اپن ما بود اون داشت واسه حلیمه شون زمزمه میکرد یه دفعه شلوار مهدی رو دید جیغ و گریه داستان بود. جالب اینجاست وقتی حلیمه شون نیستن غصه تنهایی موسی رو هم میخوره . اون واسه حلیمه شون خیلی گریه میکرد من بردمش خونه اعظم به باباش میگفت برو پایین پیش عمو موسی. دخترم خیلی دل نازک - مهربان - دلتنگ هستی فدای تو بشم نمیدونم بزرگ بشی چطوری میشه الان که خیلییییییییییییی...
نویسنده :
عطیه ریاحی
11:13










